آنا کوچولو

پیشرفت های اخیر

علت تاخیر زیادم اینه که چند وقتیه دوتا پروژه خیلی سخت رو شروع کردم و توی یکیش موفق بودم و اون یکی بر خلاف انتظارم اصلا خوب نبوده و هیچ تغییری حاصل نشده.اولی از پوشک گرفتن آنا و دومی از انگشت گرفتنش اینقدری که برای پوشک همکاری کرد در عوض برای انگشت به هیچ عنوان همکاری نکرد .دیگه پمپرز نمیشه و خوش هم اصرار داره که اصلا نپوشه ولی خب شب ها موقع خواب و موقع بیرون رفتن همراهشه چون هنوز بهش کاملا مطمعن نیستم  ولی خب در واقع آنا سن دو سال و سه ماهگی پوشک رو ترک کرد و این حساسیت منه  . ولی انگشتش همچنان یه معضل مونده.دور انگشتش چسب میزدم و تلخش میکردم با لاک مخصوص یک ماه تمام شب ها تا نصف شب گریه میکرد و دنبال نقطه آرامشش بود و بالاخره ...
3 مرداد 1394

روز مادر

  فرزند عزیزم: آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم، اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است، صبور باش و درکم کن. یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم. برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم… . وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن. وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر. وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو. وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده… همانگونه که تو اولین ق...
23 ارديبهشت 1394

عقد دختردایی جان

یه مدته تنبلی رو به اوج رسوندم و حدودا دوماهی خاطرات آنا عقب افتاده و هر بار که یادش میوفتم عذاب وجدان میگیرم بعدا هی دلداری میدم به خودم میگم حالا فردا حتما مینویسم و نمیدونم چرا  هفته هاست اون فرداهه نمیرسه . 8فروردین مراسم عقد دختر دایی عزیزم بود.دوسالی از من کوچکتره .بخاطر اختلاف سنی کممون میشه گفت با هم بزرگ شدیم و تابستون ها کلا یا من خونه دایی بودم یا دختر دایی خونه ما بود .خیلی دوستش دارم واقعا مثل خواهرم .یادمه موقع بارداری وقتی جنسیت بچه مشخص شد اولین هدیه رو از طرف دختر دایی گرفتم و چقدر خوشحال شدم.حالا دختر دایی کوچولوی من که هنوز علاقه زیادی به رنگ صورتی دخملونه داره و کلکسیون لاک هاش روز به روز بیشتر میشه و کیتی عروسک م...
23 ارديبهشت 1394

سفر به سرزمین مادری مادربزرگ

عید سال گذشته اینقدری این سفر به من مزه داد که تمام این یک ساله رو منتظر تعطیلات عید بودم که دوباره این مسافرت متفاوت رو تجربه کنم .واقعا برای من متفاوته توی تمام زندگیم هیچ وقت یک سال تمام انتظار سفر به جایی رو نمیکشیدم اونم یه روستای کوچولو . اینقدر برام لذت بخشه که با هیچ جایی حاضر نیستم مقایسه اش کنم اینو از تهه دل میگم .نمیدونم شاید بخاطر مردمش هست یا شاید خود روستا اینقدر منو جذب خودش میکنه بالاخره هر چی که هست خدا رو شکر تجربه اش برای من فوق العاده است . اول از عروسی هاشون بگم وای خیلی خوبه خیلی خاص و قشنگه .از شانس من اون چند روزه دو تا عروسی برگزار شد که یه عروسی نسبت فامیلی داشتن و اتفاقا خانواده مادر همسر دعوت داشتن  وما ه...
31 فروردين 1394

2 سالگی

 امسال تولد آنا بدون مهمان برگزار شد .از 28 اسفند رفتیم شیراز و سفره هفت سین رو همونجا انداختیم و تولد رو هم همونجا گرفتیم.مثل سال گذشته یه کیک ساده سفید سفارش دادم و خودم تزیینش کردم البته عروسک روی کیک و حروف اسم آنا رو یه خانم خیلی هنرمند به اسم سارای عزیزم زحمت ساختش رو کشیده که من عکس لباس آنا رو براش فرستادم و ایشون هم یه عروسک ساختن که لباس و تاج و موهاش شبیه آنا بود و فوق العاده قشنگ شده بود دوباره ازش تشکر میکنم بابت هنر زیباش .تم آنا قرار بود پرنسس طلایی باشه که بنا به دلایلی نشد و شد فرشته طلایی .تولد رو 2 روز زودتر از چهار فروردین گرفتیم چون قرار بود فرداش بریم اطراف شیراز که بعدا پستش رو میذارم.   لباس تولد ...
10 فروردين 1394

سال 1394

      مژده ای دل که دگر باره بهار آمده است خوش خرامیده و با حسن وقار آمده است به تو ای باد صبا میدهمت پیغامی این پیامی است که از دوست به یار آمده است شاد باشید و در این عید و در این سال جدید آرزویی است که از دوست به یار آمده است           ...
10 فروردين 1394

مروری بر خاطرات

دوست داشتم قبل  از تولد دو سالگی چند تا عکس از نوزادی آنا بزارم .چقدر عکس ها و خاطرات این دو سال زیاد بودن دلم میخواست فرصت بود و خیلی از عکس ها ر اینجا میذاشتم چون با تک تکشون خاطره دارم ولی حیف که فرصت نمیشه و مجبورم فقط یه تعداد کمی به عنوان یادگاری اینجا بزارم.البته تقریبا تعداد زیادی از عکس ها توی وبلاگ هستن و از این بابت خیالم راحته   اولین عکس آنا .فیلم سونوگرافی رو من بارها و بارها نگاه میکردم و ثانیه ثانیه استاپش میکردم شاید بتونم چهره آنا رو واضح تر ببینم و این عکس رو از بین فیلم کات کرده بودم و روزی صد بار نگاهش میکردم و توی ذهنم چهره اش رو تصور میکردم چهره ای که هر روز توی ذهنم یه جور ترسیمش میکردم و در نهایت آنا ...
26 اسفند 1393

700روزگی

هفته پیش دقیقا روزی که دخترک هفتصد روزه میشد شمع هایی را که اینبار سه تا بودند فوت یا به قول خودش هوت کرد .اتفاق بدی که چند روز قبلش افتاده بود لیز خوردن پای آنا و پرت شدنش از روی تخت بود یکی از شبهایی که باز هم خوابش نمیومد داشت از تخت بالا میرفت که من ندیدم چی شد فقط یه صدای بلند و جیغ آنا شنیدم و دیدم روی زمین افتاده و تمام دهنش پر از خونه .لبش از دو طرف پاره شده بود و یه قسمت صورتش کبود و بینی قرمز شده بود.به خیر گذشت ولی خب شمع هفتصد روزگی رو با صورت آسیب دیده فوت کرد.چیزی به تولد دو سالگی نمونده و من امسال مثل هر سال و شبیه همه آدم ها درگیر کارهای ناتمام قبل از عید هستم.راستش خیلی عید و روزهای قبل ازعید رو دوست دارم تقریبا 8 سال پیش مث...
15 اسفند 1393

یه غیبت طولانی +یه مسافرت دیگه به شیراز+پیشرفت های آنا

اگه بگم این روزها پر مشغله ترین روزهای عمرمه دروغ نگفتم .واقعا درگیرم این وسط برای یه سری کارها مجبور بودیم یه مسافرت دیگه به شیراز داشته باشیم و همش درگیر و آنا هم هزار ماشاله برای خودش یه وروجک شیطون به تمام معنا شده یعنی مرتبا در حال دسته گل به آب دادن و معذرت خواهی کردنه.هر اشتباهی که میکنه میگه معذلت و هی ما میبخشیم و نمیدونم چرا یه ربع بعد باز فراموش میکنه  دیگه میشه گفت کاملا صحبت میکنه و تقریبا همه کلمات و اسم ها رو بلده ولی خب هنوز بعضی کلماتش رو نمیتونه واضح ادا کنه که من به عنوان مترجم اگر برای کسی شبهه ای پیش بیاد سریع برطرفش میکنم .شعر حسنی رو هم دست و پا شکسته میخونه.یه سری لغات رو هم به انگلیسی میگه مثل :بچه گربه-بچه خوک...
20 بهمن 1393

یه اتفاق خوب

خوشحالم اونقدر که احساسم قابل وصف نیست.دخترم دیگه میتونه لبنیات بخوره و این برای منی که فکر نمیکردم به این زودی ها بتونم شیر یا ماست به دخترک بدم مثل یه معجزه است.آنا از 6 ماهگی مجبور شد بجای شیر خوشمزه و مرد علاقه اش که شیر مادر بود شیر تلخ و بدمزه اچ آ رو بخوره .همین مشکل باعث شد بعد از ترک شیر مادر روز به روز ضعیف تر بشه جوری که هنوز از نظر قد و وزن زیر خط نرماله.دلم خیلی میسوخت وقتی که بخاطر علاقه زیادش به ماست یه نوک قاشق بهش میدادم و بدنش عکس العمل نشون میداد .خیلی بدغذا هست و هر چیزی رو به راحتی  نمیخوره و این محدود بودنش توی مصرف مواد غذایی هم کار رو سخت تر کرده بود.دخترک مثل مادرش علاقه خیلی زیادی به لبنیات داشت ولی ازش محروم ب...
24 دی 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آنا کوچولو می باشد