آنا کوچولو
یکی یه دونه من
تاريخ : پنجشنبه 22 آبان 1393 | نویسنده : مامان آنا
بازدید : مرتبه

 

 وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ

 

       



موضوع :
تاريخ : شنبه 3 مرداد 1394 | نویسنده : مامان آنا
بازدید : 396 مرتبه

علت تاخیر زیادم اینه که چند وقتیه دوتا پروژه خیلی سخت رو شروع کردم و توی یکیش موفق بودم و اون یکی بر خلاف انتظارم اصلا خوب نبوده و هیچ تغییری حاصل نشده.اولی از پوشک گرفتن آنا و دومی از انگشت گرفتنشسکوت

اینقدری که برای پوشک همکاری کرد در عوض برای انگشت به هیچ عنوان همکاری نکرد .دیگه پمپرز نمیشه و خوش هم اصرار داره که اصلا نپوشه ولی خب شب ها موقع خواب و موقع بیرون رفتن همراهشه چون هنوز بهش کاملا مطمعن نیستم  ولی خب در واقع آنا سن دو سال و سه ماهگی پوشک رو ترک کرد و این حساسیت منه  . ولی انگشتش همچنان یه معضل مونده.دور انگشتش چسب میزدم و تلخش میکردم با لاک مخصوص یک ماه تمام شب ها تا نصف شب گریه میکرد و دنبال نقطه آرامشش بود و بالاخره کوتاه اومدم و همچنان این انگشت خوردنه برقراره

آنا توی این سن یادگرفته تشکر کنه و اگر کاری داره خواهش کنه .گاهی اوقات میگه اجازه هست فلان کار رو انجام بدم ؟منم سعی میکنم هر وقت اجازه میگیره تا جایی که چیزی نخواد که مشکلی براش ایجاد کنه با خواسته اش موافقت کنم که توی ذهنش بمونه کارش درست بوده .تشکر کردن رو یاد گرفته و وقتی غذا خوردنش تمام میشه میگه منون.

اون روز میگم آنا برات فلان غذا رو پختم میگه وااااای چه خوب آراموقتایی که به خواسته اش میرسه مدام میگه خوشحالم بعد به من میگه خوشحالی ؟میگم آره خیلی بغل

چند روز پیش میگه لاک بده که یکم آروم بشم.میگم اگه ریختی چی؟میگه دعواش کن.میگم کیو دعوا کنم؟میگه لاک رو.میگم آنا تو میریزی من لاک دعوا کنم؟میگه نه من حواسم هست کلا در توجیه خراب کاری هاش مدام میگه حواسم هست

اون روز هم رفتیم فروشگاه میگه بابا پول داری حساب کنم ؟سکوت

یه روز هم یه قابلمه  برداشته بود دستمال کاغذی داشت خورد میکرد و میریخت تو قابلمه  میگم چیکار میکنی؟میگه غذا دلس میکنم پیلو میگومتفکر منظورش میگو پلو هست

مامانم میگه آنا میای بریم مسافرت میگه نه نمیام پشیمان شدم خندونک

خلاصه اینکه حرف زدنش روز به روز بامزه تر میشه و متاسفانه فقط کسایی که مدام باهاش در ارتباط هستن میتونن حرف هاش رو بشنون اگر کسی رو زیاد نبینه اصلا پیشش صحبت نمیکنه یا نهایتا خیلی کم در حد جواب سوال دادن

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 23 ارديبهشت 1394 | نویسنده : مامان آنا
بازدید : 379 مرتبه

 

فرزند عزیزم:
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم،
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است،
صبور باش و درکم کن.
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم.
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم… .
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن.
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر.
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو.
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده… همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی…
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم، عصبانی نشو… روزی خود میفهمی.
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصبانی نشو.
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم.
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم.
فرزند دلبندم، دوستت دارم.

پ ن:هر چند که این متن تکراریه اما دوست داشتم حتما توی وبلاگت به یادگار بزارم به نظرم این پست مناسب بود

 

و پودر کاکاءو های  گوشه لپ آنا و رد انگشتش روی کیک بیانگر همه چیز هست

یه حرکت خودجوش برای دلجویی بابت کیکی که داشت به سرنوشت گل دچار میشد

عکسی از کیک ندارم وقتی که بعد از پرپرکردن گل یه طرف کیک رو کاملا لهه کردهیپنوتیزم



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 23 ارديبهشت 1394 | نویسنده : مامان آنا
بازدید : 676 مرتبه

یه مدته تنبلی رو به اوج رسوندم و حدودا دوماهی خاطرات آنا عقب افتاده و هر بار که یادش میوفتم عذاب وجدان میگیرم بعدا هی دلداری میدم به خودم میگم حالا فردا حتما مینویسم و نمیدونم چرا  هفته هاست اون فرداهه نمیرسه متفکر.

8فروردین مراسم عقد دختر دایی عزیزم بود.دوسالی از من کوچکتره .بخاطر اختلاف سنی کممون میشه گفت با هم بزرگ شدیم و تابستون ها کلا یا من خونه دایی بودم یا دختر دایی خونه ما بود .خیلی دوستش دارم واقعا مثل خواهرم .یادمه موقع بارداری وقتی جنسیت بچه مشخص شد اولین هدیه رو از طرف دختر دایی گرفتم و چقدر خوشحال شدم.حالا دختر دایی کوچولوی من که هنوز علاقه زیادی به رنگ صورتی دخملونه داره و کلکسیون لاک هاش روز به روز بیشتر میشه و کیتی عروسک مورد علاقشه عقد کرد و من چه حس غریبی داشتم هم خوشحال بودم و هم غمگین که نکنه بره مشهد و دیگه ازم دور بشه اونم اینقدر دور.ولی به خودم میگم حتی اگر بره مشهد و ازم دور بشه باز هم دوسش دارم مهم اینه که خوشبخت باشه همین کافیه.

مراسم عقد توی تالار برگزار شد و خانواده داماد اومده بودن بوشهر و قراره عروسی رو مشهد برگزار کنن .آنا مثل همیشه کلی شیطنت کرد و رقصید و درآخر هم داشت سفره عقد رو به هم میریخت و منم اون وسط فقط در حال دویدن دنبال آنا .بماند که وقتی سرگرم بودم دیدم داره یه پسر کوچولو رو کتک میزنه یا اون صحنه ای که داشت تلاش میکرد از میز کیک بالا بره و کیک بردارهخستهتوی حیاط موقع آتیش بازی داشت بدو  بدو میکرد که افتاد و سرش خورد زمین خیلی ترسیدم و خدارو شکر یکم گریه کرد و زود آروم شد در کل بهش خوش گذشت به منم خوش گذشت 

               آرزو دارم دختر دایی من و همه عروس ها خوشبخت خوشبخت بشن در پناه خدا

 

با عرض پوزش از دختر دایی جونم که عکسش اینقدر حرفه ای ویرایش شدهزبان

 آنا در حال پاییدن چشم بقیه برای دستکاری لوستر که نتونست ادامه بده به کارش و رفت سراغ قسمت های دیگه

 

و خوشحال از موفقیت حاصلهدلخور



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 31 فروردين 1394 | نویسنده : مامان آنا
بازدید : 342 مرتبه

عید سال گذشته اینقدری این سفر به من مزه داد که تمام این یک ساله رو منتظر تعطیلات عید بودم که دوباره این مسافرت متفاوت رو تجربه کنم .واقعا برای من متفاوته توی تمام زندگیم هیچ وقت یک سال تمام انتظار سفر به جایی رو نمیکشیدم اونم یه روستای کوچولو . اینقدر برام لذت بخشه که با هیچ جایی حاضر نیستم مقایسه اش کنم اینو از تهه دل میگم .نمیدونم شاید بخاطر مردمش هست یا شاید خود روستا اینقدر منو جذب خودش میکنه بالاخره هر چی که هست خدا رو شکر تجربه اش برای من فوق العاده است .

اول از عروسی هاشون بگم وای خیلی خوبه خیلی خاص و قشنگه .از شانس من اون چند روزه دو تا عروسی برگزار شد که یه عروسی نسبت فامیلی داشتن و اتفاقا خانواده مادر همسر دعوت داشتن  وما هم رفتیم و یه عروسی دیگه که دعوت نداشتن من باز رفتم خندونکو چقدر هم خوشحال شدن البته مجبور شدم از دختر عموی مادر شوهر خواهش کنم و ایشون هم لطف کردن و منو بردن.یه لباس محلی خیلی خوشکل و به گفته خودشون جدیدترین مدل هم پوشیدم  زیباکه شبیه بقیه باشم هر چند که با مدل راه رفتنم توی اون لباس هر کسی متوجه میشد خودی نیستم  از نگاه ها کاملا میشد فهمیدمتفکر.لباس مخمل مشکی با نگین های سفید چقدر حیف شد که عکسی ازش ندارم .عروسی ها توی حیاط های بزرگ خونه ها برگزار میشد و حلقه ا ی از خانم ها با لباس های رنگارنگ و تورهای رنگی که توی دستشون بود و همه هماهنگ یه شکل میرقصیدن و من که محو تماشای لباس ها و مدل رقصشون شده بودم

آنا هم به لطف دختر خاله های همسر که هر دو حدودا 12 و 14 ساله بودن و اسم هر دو هم فاطمه بود کلا در حال گردش بود.بیچاره ها شده بودن بیبی سنتر.  آنا هم که از خدا خواسته مرتبا در حال دستور دادن میگفت کالسکه سوار بشم اونا هم  با کالسکه ساعت ها میچرخوندنش میگفت گل بچینم میبردنش گل بچینه خلاصه کار به جایی رسیده بود که نصف شب که من از عروسی برگشتم دیدم دراز کشیده و میگه ماساس بده و اونا هم دارن پاش رو ماساژ میدن  هیپنوتیزمبیچاره ها تا نصف شب میموندن و باهاش بازی میکردن وقتی هم میخواستن برن خونشون بهشون میگت نلین نلین .

مامانم هم برده بودیم اونم خیلی بهش خوش گذشت و تا مدت ها از خاطرات سفر برای بقیه تعریف میکرد .

 

آنا در حال کوه نوردیعینک

دسته گل اهدایی از طرف فاطمه یا همون بیبی سنترزبان فاطمه خیلی مهربون بود و واقعا تمام مدتی که ما اونجا بودیم مراقب آنا بود والبته با موهای طلایی و چشم های سبزش خیلی هم ناز بودمحبتمن نمیدونم چرا یه عکس تک ازش نگرفتم هرچند که من اونجا زیاد دوربین به دست نبودم و بیشتر عکس ها مخصوصا منظره ها هنر همسر هست

 

اینم چندتا عکس از طبیعت اون منطقه

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 10 فروردين 1394 | نویسنده : مامان آنا
بازدید : 440 مرتبه

 امسال تولد آنا بدون مهمان برگزار شد .از 28 اسفند رفتیم شیراز و سفره هفت سین رو همونجا انداختیم و تولد رو هم همونجا گرفتیم.مثل سال گذشته یه کیک ساده سفید سفارش دادم و خودم تزیینش کردم البته عروسک روی کیک و حروف اسم آنا رو یه خانم خیلی هنرمند به اسم سارای عزیزم زحمت ساختش رو کشیده که من عکس لباس آنا رو براش فرستادم و ایشون هم یه عروسک ساختن که لباس و تاج و موهاش شبیه آنا بود و فوق العاده قشنگ شده بود دوباره ازش تشکر میکنم بابت هنر زیباشمحبت.تم آنا قرار بود پرنسس طلایی باشه که بنا به دلایلی نشد و شد فرشته طلایی .تولد رو 2 روز زودتر از چهار فروردین گرفتیم چون قرار بود فرداش بریم اطراف شیراز که بعدا پستش رو میذارم.

 

لباس تولد

ریسه

پاکت گیفت ها  بیشتر بودن برای عیدی دادن از طرف آنا به  بقیه که داخل گیفت ها شامل عیدی های متفاوتی میشه وشیراز همراهم نبودن سعی میکنم بعدا عکسشون رو بزارم

طبق معمول آنا برای عکس انداختن یه جا بند نشد و یه آبنبات بهش دادیم و راضی شد یه دقیقه باایسته و دست باباش رو بگیره که ازش عکس بگیرم .از اینجا به بعد آبنبات توی دهنش بود و اکثر عکس ها این شکلی شدنزبان

هدیه تولد

تولدت مبارک دختر عزیزم محبت

 

این عروسک خوشکل هم هدیه بهار جون مامان غزل نازم هست  که برای آنا فرستادن .ممنون بهار مهربونم بغلمحبت



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 10 فروردين 1394 | نویسنده : مامان آنا
بازدید : 335 مرتبه

 

    مژده ای دل که دگر باره بهار آمده است

خوش خرامیده و با حسن وقار آمده است

به تو ای باد صبا میدهمت پیغامی

این پیامی است که از دوست به یار آمده است

شاد باشید و در این عید و در این سال جدید

آرزویی است که از دوست به یار آمده است

 

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 26 اسفند 1393 | نویسنده : مامان آنا
بازدید : 395 مرتبه

دوست داشتم قبل  از تولد دو سالگی چند تا عکس از نوزادی آنا بزارم .چقدر عکس ها و خاطرات این دو سال زیاد بودن دلم میخواست فرصت بود و خیلی از عکس ها ر اینجا میذاشتم چون با تک تکشون خاطره دارم ولی حیف که فرصت نمیشه و مجبورم فقط یه تعداد کمی به عنوان یادگاری اینجا بزارم.البته تقریبا تعداد زیادی از عکس ها توی وبلاگ هستن و از این بابت خیالم راحته

 

اولین عکس آنا .فیلم سونوگرافی رو من بارها و بارها نگاه میکردم و ثانیه ثانیه استاپش میکردم شاید بتونم چهره آنا رو واضح تر ببینم و این عکس رو از بین فیلم کات کرده بودم و روزی صد بار نگاهش میکردم و توی ذهنم چهره اش رو تصور میکردم چهره ای که هر روز توی ذهنم یه جور ترسیمش میکردم و در نهایت آنا شبیه هیچ کدوم نبودزبان

اولین شب حضور آنا توی خونه که اینجا 11روزش بود چون 10 روز از زمانی که به دنیا اومد بیمارستان بخاطر افت قند و بعد هم زردی بستری بود

هنرنمایی های مادر زیبا

چهار ماهگی

لبخند قشنگت وقتی اولین لباس زمستونه رو تنت کردیم

6 ماهگی دختر گندمی من که رنگ پوستش بعد ازتولد هیچ شباهتی به پدر و مادرش نداشت یادش بخیر چقدر غصه میخوردم از این بابت که چرا سفید نیست و بقیه میگفتن بخاطر ویارت بوده چون من عاشق ترشیجات بودم واصلا با یه ولع عجیبی چیزهای ترش میخوردم نمیدونم واقعا شاید علتش این بوده به هر حال دخترم سبزه بانمکهزیباخندونک

نه ماهگی

 

اولین قدم ها  15 ماهگی

تلاش زیادش برای صحبت کردن و فهموندن حرف هاش به بقیه جالب بود.آنا خیلی دیر راه افتاد ولی از نظرحرف زدن خیلی زود به حرف افتاد

.

.

.

.

.

.

 

 

 

این عکس ها گوشه ای از از روزهای شیرین مادر شدن است روزهایی که گاهی پر است از دلهره و اضطراب.روزهایی که کودکم قد میکشد و من هم کنار او پخته تر میشوم .حالا چشم برهم زدنی 26 را هم میگذرانم .هنوز باور ندارم 26 ساله شدم چقدر این دوسال که  تو کنارم هستی زود گذشت .تو کنارم باش حتی اگر تمام سال های عمرم زود بگذرد



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آنا تاریخ 1392/1/4 در بیمارستان سلمان فارسی با وزن 2/780وقد47پا به دنیا گذاشت

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 32 نفر
بازديدهاي ديروز : 314 نفر
بازدید هفته قبل : 545 نفر
كل بازديدها : 150028 نفر
امکانات جانبی